شمس الدين حافظ
21
ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى )
هيجانات خود را در صحن و ميدان فوتبال تخليه مىكنند . زندگى خصوصى حافظ نيز از اين مقوله است ، هيجانات علاقهمندان به وى موجب شده تا نويسندگان در زندگىنويسى خواجه شيراز گاه از راههاى غير متعارف نيز استفاده كنند ، درحالىكه كسى كه با امرا و بزرگان و پادشاهان حشر و نشر داشته ، حافظ قرآن و مطيع اوامر اسلام و عامل به عمل آنها بوده ، بسيار بعيد است كه " النكاح سنتى " را توجه نداشته و يا مثلا به علت فقر از اين كار خوددارى كرده باشد ، نگارنده در صفحات بعد اشاره خواهد كرد كه فقر حافظ از نوع فقر اختيارى است ، هيچ جنبهء تكلف روزمرهاى ندارد ، پس اينكه او ازدواج نكرده و فرزندى نداشته ، سخنى نادرست است ، همانطورىكه در مجالس العشاق صحنههايى ترسيم شده و كلمات و عبارتى از نويسندگان در مورد عشق به پسر مفتى شهر و يا حكايت آن غزال مسافر كه دل از حافظ ربوده و از ديدهاش گريخته و رخت سفر بربسته و يا آن دختر گندمگون شاخ نبات و شهلاوش ديگرى كه او را سوگلى خواجه معرفى كردهاند و . . . هيچيك با حقيقت زندگى حافظ سازگارى ندارد و دروغ و هيجاناتى بيش محسوب نمىشوند ، بدين ترتيب دوستداران بىتوجه خواجهء شيراز او را عاشق دمدمى و بوالهوس معرفى كردهاند كه دور از ادب و انصاف نسبت به اين مرد بزرگ است . درحالىكه خواجه شيراز سروده است كه : مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم * هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم صفاى خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم * فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم به كام و آرزوى دل چو دارم خلوتى حاصل * چه فكر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم مرا در خانه سروى هست كاندر سايهء قدش * فراغ از سرو بستانى و شمشاد چمن دارم شرابى خوشگوارم هست و يارى چون نگارم هست * ندارد هيچكس يارى چنين عيشى كه من دارم چو در گلزار اقبالش خرامانم به حمد الله * نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم در اين غزلها خواجه به خوبى و روشن اقرار مىكند كه همسرى فداكار و مهربان و بىنياز از هر مهر و محبتى دارد و بىپروا اعلام مىدارد كه عشق خود را يافته و او را بسيار دوست مىدارد و عاشقانه به او عشق مىورزد . صاحب « مرآت الصفا » مىنويسد كه خواجه دو فرزند داشته كه در كودكى از اين دنيا رفتهاند و تنها شاه نعمان زنده بوده است ، شاعر در مرگ فرزندش غزلى با مطلع زير مىسرايد . بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل كرد * باد غيرت به صدش خار پريشاندل كرد يا در ابياتى ديگر از فرزند برومند خود ياد مىكند و مىگويد آفرين باد بر چو تو فرزند * اى نكوسيرت خجسته رسوم خواجهء سليم النفس كه در هنگام نارضايتى چون كوهى آتشفشان است و در ملاحت چون آب زلال و